زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... واکسن یک سالگی رادین پسری ...

1391/8/16 23:30
نویسنده : مامان رادين
202 بازدید
اشتراک گذاری

   هو الشافی

  • واکسن یک سالگی رادین پسری                                   16/08/1391

امروز سه شنبه است و یه روز آفتابی و خوب ...

امروز قرار بریم تا شما جیگری واکسن یک سالگیت رو بزنیم ...

درمونگاه محل ما فقط  سه شنبه ها واکسن میزنند و واسه همین تا حالا واکسن زدنت به تعویق افتاده ...

صبح که از خواب بیدار شدیم ، بعد از خوردن صبحانه ، طبق معمول زحمتهای همیشمون ، به بابا احمد زنگ زدم و ازش خواستم تا بیاد دنبالمون و ما رو برسونه درمونگاه ...

بابا احمد هم اومد و ساعت  11:00  جلو در درمونگاه بودیم ...

بابا احمد ما رو گذاشت و رفت تا به کاراش برسه تا بعد از اتمام کار ما که تقریبا یه پروسه نیم ساعته وقت می برد ، بیاد دنبالمون ...

از جلوی در تا برسیم تو درمونگاه خودت با پاهای کوچولوت تاتی تاتی کردی ...

جلوی در گیر دادی به نگهبان در و می گفتی :"این چیه ؟؟؟؟؟"

فکر کنم نوع لباسش و رنگ قرمز کفش و کلاهش بود که توجهت رو به خودش جلب کرده بود ...

اما اون نگهبان هم مثل یه نگبان رفتار کرد و در جواب سؤالت خیلی خنثی به دور دستها خیره شده بود و کوچکترین توجهی بهت نمی کرد ...

جلوی  داروخانه واست قطره استامینوفن خریدم و قبل از زدن واکسن بهت چند قطره دادم تا تب نکنی ...

و چون سر حال بودی قشنگ بدون ادا خوردیش ...  

بعد از دادن  شماره  پرونده به مسئول واکسیناسون ، تو سالن منتظر شدیم تا نوبتت بشه ...

امروز سر حال بودی و با همه دوست میشدی و شیرین بازی در میاوردی . یا روی صندلی لم می دادی و یا همش تو سالن می گشتی ...    

منم ازت چند تا عکس انداختم ...

 

بعد از 20 دقیقه ایی نوبت ما شد و رفتیم تو اتاق قد و وزن ...

وزن پسری : 10 کیلو با لباس

قد پسری :

دور سر پسری :

بعد از اون خانم بهداشت یه مسواک انگشتی بهت داد و ازم خواست تا دندون هاتو برات هر شب مسواک بزنم ...

 

 

البته من خودم قبلش گرفته بودم برات...

 اما حالا دیگه منظم و مرتب باید مسواک کنی

 و

 مراقب دندون های قشنگت باشی ...

 

 

و بعد نوبت واکسن زدنت رسید...

خلوت بود و من با آسودگی لباست رو در آوردم و وسائل خودم رو گذاشتم رو صندلی و بعد رو تخت خوابیدی واکسنت رو نوش جان کردی  ...

متاسفانه همراهم کسی نبود تا از واکسن زدنت عکس بگیره ...

با فرو رفتن سوزن تو پاهات گریه کردی ولی خوشبختانه زود تموم شد و با خوردن شیر دیگه کلاً سر حال شدی...

بعد از واکسن مدتی تو درمانگاه نشستیم و با زنگ من بابا احمد اومد دنبالمون و به پیشنهاد بابا احمد که بریم خونشون و با شرط من که قبل از رفتن به خونشون بریم تا برای رادین کاپشن بخرم ، راهی خونمون شدیم و واست لباس برداشتم و بعد هم  رفتیم خرید کاپشن و بعد هم خونه مامانی ...

 

خدا رو شکر تو دو رو نقاهتت هیچ مشکلی پیش نیومد و بدون کوچکترین تب و دردی این مرحله از واکسنت هم تموم شد ...

 

عکس های دوران نقاهت رادین عزیزم

روز اول:

روز دوم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)